با اين همه زمستاني كه در كوله بارمان است، و با اين همه پاييزي كه در راه است،و با اين همه جاده هايي كه به بن بست تكيه داده اند. تا جمعه آمدنت، چند ندبه فاصله است؟
نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در دوشنبه چهارم مهر 1390 ساعت 3:47 موضوع مطالبي از وب دوستان | لینک ثابت
اين به احترام دوست شهيدم وان دوست که گفت امروز توی دانشگاه تشيع استخوان داشتيم...وبرای ياد اوری ان کسانی که کناردانشگاه من شهيدان دفن کردند ولی برای ان نه مزاری ونه هيچ کاری برای گرامی داشت ان انجام ندادند...
يك الف بعد هم سه تا نقطه؛
مولا جان! تا كدامين جمعه زير رگبار انتظار به اميد آمدنت گل نرگس بياورم؟
نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در دوشنبه چهارم مهر 1390 ساعت 3:43 موضوع دعا | لینک ثابت
با سلام به تمام دوستان
چند وقته که نبودم می بینم که کسی از دوستان تو این یک ماه گذشته یک پیام برای من نگذاشته خیل ی ممنون از دوستان
نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در شنبه پانزدهم مرداد 1390 ساعت 5:49 موضوع | لینک ثابت
للحق
با تمام وجود گناه کردیم، نه نعمت هایش را از ما گرفت نه گناهان مان را فاش کرد
اگر بندگی اش را می کردیم ، چه می کرد؟
نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ساعت 23:31 موضوع دعا | لینک ثابت
مو لا جان! نمي دانم حرف دلم را چگونه بگويم؟ بگذار آتش محبت تو، در دلم شعله ور باشد و وجودم را
گرمي و حيات ببخشد. به ما گفته اند؛
محبّت تو كيميايي است كه مس وجود را طلا مي كند. اكسير اعظم است كه آتش به جان آدم مي اندازد.
دم مسيحا است كه دل هاي بيمار را شفا مي دهد و جان هاي مرده را حيات دوباره مي بخشد.
راست گفته اند، آري دگرگونت مي سازد، زير و رويت مي كند، به كلي عوض مي شوي و حتي بدي
هايت به خوبي ها تبديل مي شود. در درون مي سوزي، مي گدازي، آتش مي گيري. امّا چگونه
مي تواني سوز و گدازت را بيان كني؟ مگر مي شود هر آن چه كه در دل داري به زبان بياوري يا با قلم
بگويي؟
بغض شيرين گلويت را مي فشارد، گدازه اي كوچك از آن آتش محبت، به صورت اشكي سوزناک و
شور انگيز از ديدگانت جاري مي شود. ناله و ندبه اي سرور آفرين سر مي دهي. شانه هايت از شدت
گريه مي لرزد، ديدگانت به خون مي نشيند. امّا دوست نداري آرام بگيري. نمي خواهي گريه ات تمام
می شود. لذت مي بري و مي گويي: حلاوت و شيريني اين ناله و ندبه را با عالم عوض نمي كنم.
شيريني محبت، شور هجران و شادي وصال، چيزي نيست كه به وصف آيد.
عطر ياس را تا نبويي، نمي يابي. تازه وقتي يافتي نمي تواني بيان كني. هر كس بايد خودش ببويد
و بيابد...
نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در جمعه پنجم آذر 1389 ساعت 21:2 موضوع مطلب ازاد | لینک ثابت
نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 ساعت 3:11 موضوع مطالبي از وب دوستان | لینک ثابت
از تمام آنان که دین و سیاست را از هم جدا می دانند از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند از انان که منتظرن همه دفاع مقدس بشود و به اسم شهدا پول هنگفت به جیب
از آنان که در هر میدانی دم از استقلال و پیروزی می زنند الا میدان جنگ از عروسکهای بالماسکه از وطن دوستان وطن گریز از زنان مرد صفت از مردان زن صفت
از همه آنان که شهدا را برای تیراژ می خواهند از همه آنان که« نون والقلم و ما یسطرون» را نان تفسیر می کنند از رای های ممتنع
از تمام آنانی که بین نماز و نرمش تفاوتی قائل نیستند از همه چیز داران بی همه چیز از امانت داران خائن از کفهای روی آب از زنگارهای روی آینه
از مسلمانان مسلمان کش از انان که فکر میکنن هر کسی که در شناسنامه مسلمان است مسلمان است از پشتهایی که همیشه رودر روی خصم اند
از تمام آنان که به تقاضای مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع می گویند از آنانی که بی حجابند از آنان که خود حجابنداز بلاهایی که از دماغ فیل نازل شده اند
از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقویم جستجومی کنند و کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه!
از آنان که دیروز را دیدند و امروز را در حسرت دیروز به دیروزی تبدیل می کنند که فردا حسرتش را خواهند خورد؟
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند از آنان که پرچمند اما بیرق و علم نیستند
از آنان که کلفتی گردن خود را بیش از تیزی ذوالفقار می دانند از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا می دانند
از چشمهایی که در صفین تنها قرآن سر نیزه را دیدندو در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را ندیدند
از آنان که در صفین تنها قرآن سر نیزه را باور کردندو در کربلاوکوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را باور نکردند
و از تمام آنان که قرآن را بر نیزه کردند از من که منم، از تو که تویی، من و تو که ما نیستیم و ما که فنای در او نیستیم...
از خنجرهایی که بر پشت می نشین از آنان که نی را به گیتار می فروشند از آنان که با شنیدن نام « خردل» به یاد چاشنی غذا می افتند
از آنان که با شنیدن نام « موج» تنها به یاد جزایر هاوایی می افتند از آنان که با شنیدن نام « توپ» مارادونا در خاطرشان زنده می شود نه شهید
از آنان که نمی بینند و می گذرند و از آنان که می بینند و می گذرند از آنان که از آب زلال آب می خورند و از آب گل آلود نان
از تمام مجذوبین باغهای سبز که هیچ گاه توی باغ نیستند از سبزها از سبزی ها از علف از سگهای بی وفا از اسبهای نانجیب
از خروسهای بی دم از مورچه های تنبل و بی کار از زنبورانی که همه چیز دارند الا عسل از کلاغهای بی حیا تراشیدنش را بلدند
از اشترانی که از شتر بودن تنها کینه ورزیدنش را یاد گرفته اند از خرسهایی که از خرس بودن تنها بخل ورزیدنش را فرا گرفته اند
از گاوهایی که هیچ ندارند الا دو شاخ از شتر مرغها که نه می برند و نه می پرند از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند
از آنان که منتظرند محرم گردد یک مو زسر ... و از یاد برده اند کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
از آنان که چوبه محمل و سر زینب را دیدند و منبر و منطق او را نه از انان که فقط مظلومی زهرا را دیدند
و درسش را نه از آنان که غنایم جنگی را در زمان صلح از شهدا می گیرند از آنان که حضور همه کس را حس می کنند جز خدا
از آنان که از همه شرم می کنند جز خدااز تمام شهوترانانی که عجوزه سه طلاقه امیر المومنین را تنگ در آغوش گرفته اند
از انان که به حرف همه اعتماد دارن جز ..... از آنان که بازی می دهند از آنان که بازی می خورند
نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در دوشنبه دوازدهم مهر 1389 ساعت 1:28 موضوع مطلب ازاد | لینک ثابت
یک الف بعد هم سه تا نقطه؛
سلام اي مسافر فصل تنهايي! بيا... غرور اين زمانه را كه بي رحمانه مي تازد و مي غرّد بشكن.
ياس هاي سپيد را كه بدرقه راهت شدند از اسارت زمان برهان. مولا جان! جواني، طعمه انتظار شد.
شب را نيز رغبتي در نوازش ستارگان نمانده. چرا كه پا كوبيدن و بي قراري شان را از اين راه دور مي توان
ديد. طلوع خورشيد، بهانه است چرا كه در عطش ديدار تو مي سوزد.
اي قطب عالم، اي نور حكمت! در نبودنت دل ها در چنگال ظلمت،همه سنگ شد. روح حيات تنگ
شد. دل سپردن ننگ شد. خورشيد با آن ابهت از پاي افتاد و بي رنگ شد. تو كه نيستي كار جهان همه
لنگ شد. آري، خار زمان در چشمانمان و نيش مكان در جانمان نشسته.
مولا جان! مگذار ميان فاصله ها گم شويم...به اميد آن سحر نشسته ايم كه با طلوع نگاهت،
غروب انتظارمان باشي.
************************
ایام ماه مبارک رمضان فرصت بسیار مناسبی بود برای لاغری و خواباندن بادهای توهمی که شکم ها را به جلو آورده و جلوی چشمان حقیقت بین را گرفته.
جلبک های عزیز به راحتی میتوانند برای از بین بردن این نفخ های توهم با یک روش ساده به وزن ایده آل اسلام و انقلاب برگردند.
اگر در سحرهایتان یک کفگیر انصاف به همراه چند قاشق از خورشت منطق میل کنید مطمئن باشید در همین چند روز پایانی هم امیدی هست به رسیدن
به وزن ایده آل انقلاب. سعی کنید از آشامیدن جام زهر جدا خودداری کنید که شدیدا باعث تشنگی دلتان می شود. و برای نجات از تشنگی، استشمام و تناول سبزی های معطر همچون
یاد شهدا و وصیت نامه امام توصیه می شود. توصیه میشود روزه خود را با خرمای انا انزلنا و ربنای دلتان باز کنید نه ربنای شجریان!و در زمان افطار هم میتوانید در قهوه حقیقت، شکر جمهوری اسلامی بریزید
و با قاشق ولایت هم بزنید و خوب شیرینش کنید تا تلخی آن معده تان را اذیت نکند. خوردن حلیم بوقلمون و نشستن بر سر سفره های آنچنانی اصلا توصیه نمی شود زیرا معده قلبتان را قصی می کند.
از یاد می برید نیازمندانی را که سقف منزلشان آسمان آبی است و تشک زیرشان ؛ آسفالت های شخم زده شده شهرداری فراموش می کنید برای چه انقلاب کرده اید ؟ انقلاب از شما طلبکار است یا شما از انقلاب؟!!!
فراموش می کنید برای انقلاب باید از مسیر امام حسین (ع) گذشت نه آنکه در روز عاشورا (روز حسین) خیابان انقلاب دلها را به آتش بکشید. فراموش می کنید که مسیر آزادی اسلامی، فقط و فقط خیابان انقلاب است و بس.
فراموش می کنید که امام ایستادگی و استقامت را یادمان داد، مسیر انقلاب را، نه راه لندن از فرودگاه امام را...فراموش میکنید شهدایی را که انقلاب کردند تا به آزدی برسند. میدان آزادی فکه و مجنون و دهلاویه و طلائیه و ... است
نه گرداگرد آن نماد به اصطلاح ملی!!! بگذریم دلیل برای بادهای توهم شکمتان زیاد است و حوصله مخاطب بسی کم اما ای چاق های متوهم بدانید ایران کوفه نیست ایرانی علی زمانش را تنها نمیگذارد
ایرانی به دور سر ماه پاره ای می گردد که جان گرانبهایش را ناقابل خطاب کرده و آبرویش را که عزت کشور و اسلام است را فدای مهدی کرد.
بگذریم که خیلی ها، خیلی چیزها را فراموش کرده اند بگذریم.... اما بازهم یادآوری میکنم برای رسیدن به آزدی مسیر همان امام حسین(ع)، انقلاب و آزدی است
و BRT خط انقلاب-آزدی ولایت است و بس؛ که نمیگذارد در ترافیک زمان گرفتار شوی
یا علی
نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 ساعت 12:44 موضوع مطلب ازاد | لینک ثابت
نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در یکشنبه هفتم شهریور 1389 ساعت 18:27 موضوع مطالبي از وب دوستان | لینک ثابت
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
خدا را شکر می کنم.. که معدن را آفرید! تا من،شوذب،علی حمد خدا
و بقیه همکارانم از آن روزی بخوریم... و نان کسی را آجر نکنیم!
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
اگر چه همیشه رویم سیاه است! ولی مثل بعضی از... شیفته قدرت! رو سیاه نیستم!
و اگر چه کارم با سنگ است ولی مثل برخی از مرفهین تشنه ثروت! دلم از سنگ نیست!
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
اگر چه همیشه اوقات دود باروت و حرف سرکارگر را می خورم
ولی خدا شاهد است...حق کسی را نخورده ام! و اگر چه دست هایم پینه بسته است ولی پنبه کسی را نزده ام!
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
اگر چه به خاطرفشار کار و روزگار... پشتم خمیده است ولی دلم صاف و روشن است...
واگر چه به خاطر کوتاهی پای چپ! نمی توانم راست راه بروم! ولی همیشه سعی کرده ام راه درست را بروم...
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
اگر چه همیشه ماسک به صورت می زنم! ولی هیچوقت نقاب به صورت نزده ام....
و اگر چه حقوقم ماه به ماه دیر می شود ولی ماه بهمن را دوست دارم...!
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
اگر چه ۵ بچه قد و نیم قد دارم ولی سودابه بچه یتیم همسایه را از یاد نبرده ام...و اگر چه تا به حال
امام رضا (ع) را زیارت نکرده ام...! ولی همیشه به رضای خدا راضی بوده ام....
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
اگر چه پدرم به خاطر تنگدستی من را به مدرسه نفرستاد ولی نهج البلاغه را
حرف به حرف می فهمم...! و اگر چه صورتم را هر روز با سیلی سرخ می کنم...!
ولی تا امروز به صورت بچه هایم سیلی نزده ام!
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
اگر چه با آمپول و دارو سرطان معده ام را از یاد می برم
ولی به بی دردی عادت نکرده ام...! و اگر چه ۳ سال در خط مقدم جبهه بودم ولی ۲۶ سال است
که در هیچ خطی نیستم! جز خط روح خدا...
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
و خدا را شکر می کنم که کوه را آفرید... تا یاد بگیرم اگر چه همیشه عالم
به جسمش تیشه می خورد و زخمی می شود ولی همیشه روزگار قامتش استوار می ماند....
نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در شنبه نهم مرداد 1389 ساعت 2:59 موضوع مطالبي از وب دوستان | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام
خوش امدید اینجا یکی از هزاران دریچه ای است که چشمان نمناک هجران کشیده و دلهای سوزان دلدار ندیده می توانند از درد مشترکشان بگویند. از روز ها و شبهایی که در انتظار ندای(( انا المهدی )) مولایشان بسر می برند .
یاابن الحسن
گرچه عشاق ات فراوانند اما خود نیز واقفیم که لایق عشقی که در سینه داریم, نیستیم.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
عكسها صاحب الزمان
مطالبي از وب دوستان
دعا
درباره من
مطلب هاي من
مطلب ازاد
عکس ازاد
شعر های ارسالی
نظر های شما
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY