تبليغاتX
چشمان انتظار
فاصله

با اين همه زمستاني كه در كوله بارمان است، و با اين همه پاييزي كه در راه است،و با اين همه جاده هايي كه به بن بست تكيه داده اند. تا جمعه آمدنت، چند ندبه فاصله است؟


 

نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در دوشنبه چهارم مهر 1390 ساعت 3:47 موضوع مطالبي از وب دوستان | لینک ثابت


يك الف بعد هم سه تا نقطه؛

اين به احترام دوست شهيدم وان دوست که گفت امروز توی دانشگاه تشيع استخوان داشتيم...وبرای ياد اوری ان کسانی که کناردانشگاه من شهيدان دفن کردند ولی برای ان نه مزاری ونه هيچ کاری برای گرامی داشت ان انجام ندادند...

سلام شهدا....سلام آزادگان...سلام جانبازان..سلام کسي رفتي جبهه امروزتوي اين فکر بود که چطورشما را فراموش کرديم....

خيلي ازشما هنوز توي بيمارستان يک ور خوابيد توي اين همه سالها حتي يک بارهم به شما سر نزده ايم...وقتي بعضي از جانبازان نشان مي دهد دربهترين حالت يک ساعت توي فکر مي رويم وبعد ازياد مي بريمتون...ويا با وقاحت تمام مي گم جنگ ديگر تمام شد چي مي خواهند ازمردم بزاريد نفس بکشند...مي خواست نره چنگ کسي که مجبور نکرده بود...نمي دونم اگرکسي شکنجه که شما در زندان بعثي ها در اردوگاههاي بغداد وتکريت و...براي خودش يک لحظه مي توان تصور کن چه جواب برای خودش داردنمي دونم اگر شما براي آزادي وارزش ها وبراي ناموس نجنگيده بوديد الان من کجا بودم شايد داشتم نوکري بعثي مي کردم...نمي دونم رزمندگان سخت هم رزمي خود براي حفظ ارزش ها وپاسداري ازميهن وصيانت از ازادي مردمش در يک لحظه بر اثر گلوله مستقيم تانک تکه تکه شده باش از دست داد يا هفته در محاصره بود هرلحظه جان دادن همسنگرانتان را مي ديد و ازگرسنگي وتشنگي سنگ بر شکم مي بست...حال خيلي تو وهم رزم فراموش کرده وفقط سال دو يا سه باريک مراسم مي زارند واز امثال تو تقديرمي کند مي دونم درس خواندن ياخوش گذراندن ویا کنج مساجد وتکايا دعا توسل خواندن به مراتب راحت ازسينه سپرکردن درمقابل گلوله هاي آتشين و روي مين رفت يا درکارون خروشان غرق شده بودند..
مي دونم بسياري ازشما که ازجنگ سالم به در برده ان بارها گفت که پس چنگ ((اضافي زنده ايم)) زيرا شما با عشق به اين نبرد هشت سال رفت...مي دونم که شما ما را ازبزرگترين جنگهاي جهان و ازدست حيوان خونخوار نجات داد...مي دونم امثال من وقتي صداي آژير حمله هوايي درشهر پخش مي شد به زيرزمين و پناهگاهی خود کنارصندوقچه پول که انجا قرار داد بودکه اسيب نبيند پنهان مي برديم وزير لب غروغرو مي کرد اين جا چکار کرد نمي توانيد همين بزند معمول نيست چکار مي کند ان جلو.... مي دونم تا روز پيروزي تا لحظه بيرون راندن حيوانات خونخواردرکانون توجه بوديد و ازفرداي ان به جاي ان که پاس رزمندگي شما قدر بدانيد وصدر نشيد زجرکشيد وبه گوشه تنهايي وکنج فراموش رفتيد...مي دونم امثال شما وقتي جنگ شد بدون کوجک ترين ادعاو چشمداشتي جان خود رابه کف دست گرفتيد وبراي دفاع ازميهن وناموس وايين به ميدان رزم رفتيد...و بعضي طعم تلخ اسارت رابه جان خريد وحتي از دست دادن اعضاي بدنتان نيز تحمل کرديد تا ايران همواره ايران باقي بماند..بامردمانش با ايينش وبانواميسش..

حالا پس سال که ان حيوان خونخوار درقفس هست مي دونم که تنها مرحم هم رزم شما همين بود....نمي دونم چرابه اينجا رسيديم نمي دونم...چرا خيلي از شما حالا فراموش کرديم....چرا حاضر نيستم صحنه هاي جنگ را ببنيم نمي دونم..اين که اگر بازم همچنين شرايطي پيش بيايدمن يا کسي حاضر مي شه از کشورمان دفاع کنه يا نه.....ولي مي دونم ازخيلي چيزا فاصله گرفتيم...

ازخيلي چيزهاي که يه روز ارزش بود ولی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اينم نمي دونم

فقط مي توانم بگم ((بردار روسياهم وشرمگينم..))

يك الف بعد هم سه تا نقطه؛

مولا جان! تا كدامين جمعه زير رگبار انتظار به اميد آمدنت گل نرگس بياورم؟


 

نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در دوشنبه چهارم مهر 1390 ساعت 3:43 موضوع دعا | لینک ثابت


با سلام به تمام دوستان

چند وقته که نبودم می بینم که کسی از دوستان تو این یک ماه گذشته یک پیام برای من نگذاشته  خیل ی ممنون از دوستان


 

نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در شنبه پانزدهم مرداد 1390 ساعت 5:49 موضوع | لینک ثابت


للحق

للحق

با تمام وجود گناه کردیم، نه نعمت هایش را از ما گرفت نه گناهان مان را فاش کرد

اگر بندگی اش را می کردیم ، چه می کرد؟

 


 

نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ساعت 23:31 موضوع دعا | لینک ثابت


يك الف بعد هم سه تا نقطه؛

 

مو لا جان! نمي دانم حرف دلم را چگونه بگويم؟ بگذار آتش محبت تو، در دلم شعله ور باشد و وجودم را

 گرمي و حيات ببخشد. به ما گفته اند؛

محبّت تو كيميايي است كه مس وجود را طلا مي كند. اكسير اعظم است كه آتش به جان آدم مي اندازد.

 دم مسيحا است كه دل هاي بيمار را شفا مي دهد و جان هاي مرده را حيات دوباره مي بخشد.

راست گفته اند، آري دگرگونت مي سازد، زير و رويت مي كند، به كلي عوض مي شوي و حتي بدي

 هايت به خوبي ها تبديل مي شود. در درون مي سوزي، مي گدازي، آتش مي گيري. امّا چگونه

مي تواني سوز و گدازت را بيان كني؟ مگر مي شود هر آن چه كه در دل داري به زبان بياوري يا با قلم

 بگويي؟

بغض شيرين گلويت را مي فشارد، گدازه اي كوچك از آن آتش محبت، به صورت اشكي سوزناک و

شور انگيز از ديدگانت جاري مي شود. ناله و ندبه اي سرور آفرين سر مي دهي. شانه هايت از شدت

 گريه مي لرزد، ديدگانت به خون مي نشيند. امّا دوست نداري آرام بگيري. نمي خواهي گريه ات تمام

می شود. لذت مي بري و مي گويي: حلاوت و شيريني اين ناله و ندبه را با عالم عوض نمي كنم.

شيريني محبت، شور هجران و شادي وصال، چيزي نيست كه به وصف آيد.

عطر ياس را تا نبويي، نمي يابي. تازه وقتي يافتي نمي تواني بيان كني. هر كس بايد خودش ببويد

 و بيابد...


 

نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در جمعه پنجم آذر 1389 ساعت 21:2 موضوع مطلب ازاد | لینک ثابت


پیش نوشت:

 برای کسی که ذره ذره وجودش ساخته شده از نان حضرت رضا(ع)… تار و پود جسم و روحش را ضریح معطر رضا در هم بافته… و چشمه های اشکش را همه از زیر گنبدش وام می گیرد… و قلبش را وقتی می شکند می برد پیش رضا تا سالم و سلیم اش کند… و همه سلولهای بدنش را به نمک حضرت رضا مدیون است… ننگ است زیباترین دلنوشت وبلاگش برای ثامن الائمه نباشد… ننگ است که وقت نگذارد و فکر نکند … یا به عبارتی ننگ است که سفره دلش را باز نکند تا ببینند مردمان که قلب های ما هنوز هم بوی خدا می دهد… ما نسل سومی های انقلاب… جوانهای دهه چهارم… و سربازان ولایت یا هر عنوان دیگری برای خود برگزینیم جای خود… اما من عاشق اینم که مرا جیره خوار و ریزه خوار و نوکر نوکرهای امام رئوف بدانند… سوی چشمهای من درخشش همین گنبد طلاست… باور ندارید… از پنجره فولاد بپرسید که چند بار کور شده ام و پشت همین میله های آهنی چشم هایم را رضا شفا داده است… من جگرم وقتی از نامردی ها کباب می شود آب سقاخانه اسماعیل طلایی را می خورم … آخر آب حرم آقا شفاست… و وقتی پاهایم راه کج می روند رو به سوی حرمش قدم بر می دارم و به پاهایم خوب یاد داده ام چگونه بگویند غلط کردم… آخر ما پابرهنه ایم… کعبه و حج مال اغنیا… حج ما… عشق ما… مولای ما… ذره ذره وجود ما… تمام بود و نبود و رزق و روزی ما … مولانا اباالحسن الرضا(علیه آلاف التحیه و الثنا) است

دلنوشت دوم: یا امام رئوف… تو مادرت زهراست… پدرت علی… نسبت می رسد به نبی… ما تا هفت نسل شیعه بودنمان همه در تو خلاصه شده است یا ثامن الحجج… و دلمان هوای مدینه و گنبد سبز نبی را که می کند … نگاه می کنیم به ضریحت… هوای بقیع که میکنیم ضریحت را به آغوش می کشیم و بوسه می زنیم… هر چه عقده ماست بوسیدن بقیع… همینجا کنار ضریح تو خالی می کنیم… اینجا کنار تو یا فاطمه را بلند می گوییم و کسی نیست که زیارت عاشورای ما را پاره کند… آری…آقا… ما هوای کربلا که می کنیم… پاها را برهنه می کنیم، قلب ها را به دست می گیریم… چشم ها را می شوییم… و تنی خسته و درمانده می آییم کنج حرمت دو زانو می نشینیم … می نشینیم بر دو کنده زانو… تا حسین بار دیگر از ضریح تو باریمان قرآن بخواند… نگفتم که به سقاخانه که می رسیم… تمام کربلای ما می رود کنار لب تشنه علی اصغر و سینه کباب رباب … چه پنهان از شما آقا… هوای کربلا که می کنیم… میان صحن انقلاب… باید از حرم ابوالفضل گذشت تا به حرم حسین رسید… آری… بوی دست های بریده عباس را کنار آب خنک سقاخانه میتوان شنید… صدای گریه اصغر را… و صدای مویه العطش بی بی رقیه… کربلای ما را تو می دهی آقا… ما تا به حال هیچ غریبی را به این حبیبی ندیده ایم آقا… راستش را بخواهی… این جمله را پس می گیرم… ما اندازه حب شما نبوده ایم… و شما هزاران بار فراتر از محبوبی

نه آنقدر سپیدیم که کبوتر باشیم… و نه به خود اجازه می دهیم در نومیدی و سیاهی بمانیم… وقتی نور رضا می تابد… وقتی آفتاب هر روز از رضا اذن دخول می گیرد و بر زمین خراسان بوسه می زند… وقتی رخصت برامدن خورشید به دستان توست… ما را هنوز امید هست… بیچاره آنهایی که چون تویی ندارند آقا… تمام هویت ما تویی امام رئوف… و ما بی رضا هویتی نداریم… جایی که اینقدر بی رضا تاریک است را با هیچ چراغی نمی توان روشن کرد… خورشید هم گاهی هوس می کند بپیچاند… اما مگر نه این است که آقا به واسطه شما حجت خداست که آفتاب بر می آید و غروب می کند… ماه بر می آید و غروب می کند… و ابرها در گردشند و رمین می چرخد… آسمان بر زمین نمی افتد و زمین رها نمی شود… جنبدنده ها از سر لطف توست که روزی می خورند آقا… سنگین است این عبارت که بگویم… بی تو همه ما از قبل و بعد مرده ایم… تو آب حیات مایی رضا

طواف خانه خدا کجا و حاجی کجا و احرام کجا و … آقا حج فقرا کجا… هر کجا می رویم … دلمان برای حرمت تنگ می شود… حرمی که نورانی است نه به لطف ادیسون و برق و لامپ… نه این نور ولایت است… این درخشش زهراست که از ضریح تو بیرون می تابد… خدا می داند که روشندلان اهل دل می بینند آنچه تو می تابانی از چهره ات… آری… نور زهرا را از چهره شما می گیریم… گویی وقتی که در خواب غفلتیم… وقتی سرگرم فتنه و ضد فتنه ایم… وقتی در جبهه نبردیم… وقتی زیر رگباریم و شکسته شکسته ایم… تو بر ما می تابی… نوری که تو می تابانی را اگر چه هر کسی نمی بیند… اما از چشمه نورت همه جنبنده ها را فیضی است… و ما به فیض اکمل نور شما رسیده ایم… و ناحق نیست که گفته اند: “آنانکه همجوار حریم رضا بوند… کفران نعمت است بهشت آرزو کنند” … آری تا ضامن آهو هست… ما را چه باک از حساب… اگر به شرط شما عمل کرده باشیم آقا… اگر در همان دژ لااله الا الله ای که فرمودی باشیم و عشق کنیم که طوق ولایت علی ابن ابی طالب را بر سینه داریم… و وقتی پاره های استخوانهای شهدایمان را می آورند… روی سربند استخوانها نوشته باشد یا حسین… آقاجان… من چه بگویم در وصف شما وقتی چنین سخنی را شما فرموده ای: شرط توحید ولایت علی بن موسی الرضا است… دنیای بی ولایت شما آقا… دنیای شرک و بی دینی است…

 

اللهم عجل لولیک الفرج

و احفظ نائبه خامنه ای بالقرآن


 

نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 ساعت 3:11 موضوع مطالبي از وب دوستان | لینک ثابت


حقيقت اين دنياي زيبا ما

بسم الله

     آری دیگر دلم از دست همه گرفته... از تمام  کسانی که کلاهشان برای سرشان گشاد است

از هویت های میز نشاناز بله های از سر اجبار از دانشجویانی که دانش جو نیستند

از تمام کرهایی که سمعکهایشان مارک مصلحت خورده از اندامهای به مزایده گذاشته شده

از انسانهای ارزان قیمت از اعتقادهای حراجی از حرفهای مفت از وعده های سر خرمن

از نادیدنی های دیدنی! از صورتهایی که بوم نقاشی اند از متهمانی که شاکی اند

از تمام کسانی که رسالت خون را تنها در رساندن اکسیژن به سلولها می دانند

از تمام خونهایی که رنگین ترند از آنان که آزادگی را در اسارت بی بند و باری به بند می کشند

از آنان کهعشقرا به بهای loveسه طلاقه کرده انداز تمام کسانی که در لغت نامه های ذهنشان بین مظلوم و تو سری خور علامت تساوی است از ولایت ناشناسان

از کوفیانی که دم به ساعت می گویند( این الطالب به دم المقتول به کربلا) از کوفیانی که اهل کوفه نیستند از کوفیانی که برای مهدی(عج) نامه می نویسند

و اصلا کار مورد رضایت مهدی نمیکنند از تمام آنان که فکر می کنند کوفیان شاخ داشتند از سیاستمداران بی دین از متدینین بی سیاست


از تمام آنان که دین و سیاست را از هم جدا می دانند از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند از انان که منتظرن همه دفاع مقدس بشود و به اسم شهدا پول هنگفت  به جیب

از آنان که در هر میدانی دم از استقلال و پیروزی می زنند الا میدان جنگ از عروسکهای بالماسکه از وطن دوستان وطن گریز از زنان مرد صفت  از مردان زن صفت

از همه آنان که شهدا را برای تیراژ می خواهند از همه آنان که« نون والقلم و ما یسطرون» را نان تفسیر می کنند از رای های ممتنع

از تمام آنانی که بین نماز و نرمش تفاوتی قائل نیستند از همه چیز داران بی همه چیز از امانت داران خائن از کفهای روی آب از زنگارهای روی آینه

از مسلمانان مسلمان کش از انان که فکر میکنن هر کسی که در شناسنامه مسلمان است مسلمان است از پشتهایی که همیشه رودر روی خصم اند

از تمام آنان که به تقاضای مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع می گویند از آنانی که بی حجابند  از آنان که خود حجابنداز بلاهایی که از دماغ فیل نازل شده اند

از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقویم جستجومی کنند و کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه!

از آنان که دیروز را دیدند و امروز را در حسرت دیروز به دیروزی تبدیل می کنند که فردا حسرتش را خواهند خورد؟

از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند از آنان که پرچمند اما بیرق و علم نیستند

از آنان که کلفتی گردن خود را بیش از تیزی ذوالفقار می دانند از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا می دانند


 از چشمهایی که در صفین تنها قرآن سر نیزه را دیدندو در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را ندیدند

از آنان که در صفین تنها قرآن سر نیزه را باور کردندو در کربلاوکوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را باور نکردند

و از تمام آنان که قرآن را بر نیزه کردند از من که منم، از تو که تویی، من و تو که ما نیستیم و ما که فنای در او نیستیم...

از خنجرهایی که بر پشت می نشین از آنان که نی را به گیتار می فروشند از آنان که با شنیدن نام « خردل» به یاد چاشنی غذا می افتند

از آنان که با شنیدن نام « موج» تنها به یاد جزایر هاوایی می افتند از آنان که با شنیدن نام « توپ» مارادونا در خاطرشان زنده می شود نه شهید

از آنان که نمی بینند و می گذرند و از آنان که می بینند و می گذرند از آنان که از آب زلال آب می خورند و از آب گل آلود نان

از تمام مجذوبین باغهای سبز که هیچ گاه توی باغ نیستند از سبزها از سبزی ها از علف از سگهای بی وفا از اسبهای نانجیب

از خروسهای بی دم از مورچه های تنبل و بی کار  از زنبورانی که همه چیز دارند الا عسل از کلاغهای بی حیا تراشیدنش را بلدند

از اشترانی که از شتر بودن تنها کینه ورزیدنش را یاد گرفته اند از خرسهایی که از خرس بودن تنها بخل ورزیدنش را فرا گرفته اند

از گاوهایی که هیچ ندارند الا دو شاخ از شتر مرغها که نه می برند و نه می پرند از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند

از آنان که منتظرند محرم گردد یک مو زسر ... و از یاد برده اند کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا


 از آنان که چوبه محمل و سر زینب را دیدند و منبر و منطق او را نه از انان که فقط مظلومی زهرا را دیدند

و درسش را نه از آنان که غنایم جنگی را در زمان صلح از شهدا می گیرند از آنان که حضور همه کس را حس می کنند جز خدا


 از آنان که از همه شرم می کنند جز خدااز تمام شهوترانانی که عجوزه سه طلاقه امیر المومنین را تنگ در آغوش گرفته اند


 از انان که به حرف همه اعتماد دارن جز ..... از آنان که بازی می دهند از آنان که بازی می خورند


 

نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در دوشنبه دوازدهم مهر 1389 ساعت 1:28 موضوع مطلب ازاد | لینک ثابت


بازم عیدتون مبارک...

یک  ماه گذشت و نفهمیدیم چطوری اومد و رفت...
انشالله هر چیزی که از خدا درخواست کردید هر چی زودتر بهتون برسه...
بازم عیدتون مبارک...

 

 

یک الف بعد هم سه تا نقطه؛

سلام اي مسافر فصل تنهايي! بيا... غرور اين زمانه را كه بي رحمانه مي تازد و مي غرّد بشكن.

ياس هاي سپيد را كه بدرقه راهت شدند از اسارت زمان برهان. مولا جان! جواني، طعمه انتظار شد.

شب را نيز رغبتي در نوازش ستارگان نمانده. چرا كه پا كوبيدن و بي قراري شان را از اين راه دور مي توان

ديد. طلوع خورشيد، بهانه است چرا كه در عطش ديدار تو مي سوزد.

اي قطب عالم، اي نور حكمت! در نبودنت دل ها در چنگال ظلمت،همه سنگ شد. روح حيات تنگ

شد. دل سپردن ننگ شد. خورشيد با آن ابهت از پاي افتاد و بي رنگ شد. تو كه نيستي كار جهان همه

لنگ شد. آري، خار زمان در چشمانمان و نيش مكان در جانمان نشسته.

مولا جان! مگذار ميان فاصله ها گم شويم...به اميد آن سحر نشسته ايم كه با طلوع نگاهت،

غروب انتظارمان باشي.

************************

ایام ماه مبارک رمضان فرصت بسیار مناسبی بود برای لاغری و خواباندن  بادهای توهمی که شکم ها را به جلو آورده و جلوی چشمان حقیقت بین را گرفته.

جلبک های عزیز به راحتی میتوانند برای از بین بردن این نفخ های توهم با یک   روش ساده به وزن ایده آل اسلام و انقلاب برگردند.

اگر در سحرهایتان یک کفگیر انصاف به همراه چند قاشق از خورشت منطق  میل کنید مطمئن باشید در همین چند روز پایانی هم امیدی هست به رسیدن

به وزن ایده آل انقلاب. سعی کنید از آشامیدن جام زهر جدا خودداری کنید که شدیدا باعث تشنگی  دلتان می شود. و برای نجات از تشنگی، استشمام  و تناول سبزی های معطر همچون

یاد شهدا و وصیت نامه امام توصیه می شود. توصیه میشود روزه خود را با خرمای انا انزلنا و ربنای دلتان باز کنید نه ربنای شجریان!و در زمان افطار هم میتوانید در قهوه حقیقت، شکر جمهوری اسلامی بریزید

و با قاشق ولایت هم بزنید و خوب شیرینش کنید تا تلخی آن معده تان را اذیت نکند. خوردن حلیم بوقلمون و نشستن بر سر سفره های آنچنانی اصلا توصیه نمی شود  زیرا معده قلبتان را قصی می کند.

 از یاد می برید نیازمندانی را که سقف منزلشان آسمان آبی است و تشک زیرشان ؛ آسفالت های شخم زده شده شهرداری فراموش می کنید برای چه انقلاب کرده اید ؟ انقلاب از شما طلبکار است یا شما از انقلاب؟!!!

فراموش می کنید برای انقلاب باید از مسیر امام حسین (ع) گذشت نه آنکه در روز عاشورا (روز حسین) خیابان انقلاب دلها را به آتش بکشید. فراموش می کنید که مسیر آزادی اسلامی، فقط و فقط خیابان انقلاب است و بس.

فراموش می کنید که امام ایستادگی و استقامت را یادمان داد، مسیر انقلاب را، نه راه لندن از فرودگاه امام را...فراموش میکنید شهدایی را که انقلاب کردند تا به آزدی برسند. میدان آزادی فکه و مجنون و دهلاویه و طلائیه و ... است

نه گرداگرد آن نماد به اصطلاح ملی!!!  بگذریم دلیل برای بادهای توهم شکمتان زیاد است و حوصله مخاطب بسی کم اما ای چاق های متوهم بدانید ایران کوفه نیست ایرانی علی زمانش را تنها نمیگذارد

ایرانی به دور سر ماه پاره ای می گردد که جان گرانبهایش را ناقابل خطاب کرده و آبرویش را که عزت کشور و اسلام است را فدای مهدی کرد.

 بگذریم که خیلی ها، خیلی چیزها را فراموش کرده اند بگذریم.... اما بازهم یادآوری میکنم برای رسیدن به آزدی مسیر همان امام حسین(ع)، انقلاب و آزدی است

و BRT خط انقلاب-آزدی ولایت است و بس؛ که نمیگذارد در ترافیک زمان گرفتار شوی

یا علی


 

نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 ساعت 12:44 موضوع مطلب ازاد | لینک ثابت


سلام حضرت قرآن ناطق...شهادتتان مبارک...!

سلام حضرت قرآن ناطق...شهادتتان مبارک...!یادش به صبر! هر وقت دلتان می گرفت از نامردمان...از سختی ها می رفتید سر چاه... و با سوز ناله می کردید  نیستید! که ببینید حالا هر وقت کسی دلش می گیرد از بی عدالتی ها.... از ریاکاری ها...ازتبعیض ها...تا می آید ناله  سر بدهد

سرش را می کنند تویچاه و ایضا زیر آب...! حضرت بخشش و مهربانی... عروجتان مبارک! یادش به خیربا همان دست های پینه بسته پیراهنتان را وصله می زدید و خوب می دانستید بیت المال... یعنی بار سنگین مسئولیت یعنی فردا یی هم هست و پرسش و پاسخی ... یعنی اینکه به هوش خدایی آن بالاست... نظاره گر اعمال ما...ولی امروز بعضی از این .....!عجیب هوای بیت المال را دارند و به طرز ماهرانه ای ! با آن حال می کنند...وبی خیال امروز و فردا... پرونده های سنگین و رنگین فساد اقتصادیشان را چال می کنند...! حضرت سبزی و آبادانی... به خدا رسیدنتان مبارک! نیستید...نظاره کنید نهج البلاغه تان را به چند زبان زنده دنیا

ترجمه کرده اند البته با برداشت های مختلف...! هر جایش که ایده آل بود از آن ما و هرجایش که ضد حال بود از آن شما! این روزها عجیب مد شده در اتاق هر مدیری یک نهج البلاغه است البته با ۲ سانت! خاک رویش! این خاک همان خاکی ست

که قرار بوده بر دهان  چاپلوسان بپاشند ولی از بس مجیزشان را گفته اند دلشان نیامده و با بی شرمی تمام..پاشیده اند روی کتاب شما!

حضرت شجاعت و کرامت... رستگار شدنتان مبارک! و دلتان خشنود که هنوزر کسانی هستند که ول! نشده اند در بی خیالی... در بی تفاوتی.

هنوز با ترکش هایشان با گاز خردل و سرفه هایشان با موج انفجار و اعصابشان در وسط معرکه هستند با آهنگ دنیا نمی رقصند که هیچ...

تازه دنیا را هم با آهنگشان می رقصانند! حضرت خیبر شکن... این ها در کارزار مسابقه از بعضی از همینآدم های سالم و لاف زن...! بیشتر مدال می آورند تا آبروی مسئولین ورزش بیشتر از این نرود! حضرت صبر و مروت... این ها را ... به خاطر آن گفتم که اینان.. همان بچه خیبری های شما هستند که هم سوز دارندو هم دود! شاگردهای اول کلاس شما

معرفت ۲۰

اخلاص ۲۰

مردانگی ۲۰

... تمام درس هایی که به آنان دادید  آموختند...  و البته عمل کردند...مثل بعضی ها مدرک افتخاری رو نکردند

از فلان دانشگاه خارجی!که افتخاری هم اگر بود افتخار شاگردی در محضر شما بود حضرت خانه نشین و ... خانه برانداز منافقان! این روز و شب ها دلمان بد جور تنگ شده برای شما نه برای نان و خرمایتان که بیش از آنکه  گرسنه  باشیم تشنه  عدالتیم... حضرت مولا.. ببخشید ...که سر مبارکتان را درد آوردممی دانم  هنوز که هنوز است..از آن ضربه زهر آلود نفاق و تحجر! زخمی است و درد می کند... ممنونم از حوصله تانبرایمان دعا کنیدراستی مولا... می دانید

آقا کی می آید....؟


 

نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در یکشنبه هفتم شهریور 1389 ساعت 18:27 موضوع مطالبي از وب دوستان | لینک ثابت


من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم

من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم

خدا را شکر می کنم.. که معدن را آفرید! تا من،شوذب،علی حمد خدا

 و بقیه همکارانم از آن روزی بخوریم... و نان کسی را آجر نکنیم!

من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم

اگر چه همیشه رویم سیاه است! ولی مثل بعضی از... شیفته قدرت! رو سیاه نیستم!

و اگر چه کارم با سنگ است ولی مثل برخی از مرفهین تشنه ثروت! دلم از سنگ نیست!

من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم

اگر چه همیشه اوقات دود باروت و حرف سرکارگر را می خورم

ولی خدا شاهد است...حق کسی را نخورده ام! و اگر چه دست هایم  پینه بسته است ولی پنبه کسی را نزده ام!

من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم

اگر چه به خاطرفشار کار و روزگار... پشتم خمیده است ولی دلم صاف و روشن است...

واگر چه به خاطر کوتاهی پای چپ! نمی توانم راست راه بروم! ولی همیشه سعی کرده ام راه درست را بروم...

من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم

اگر چه همیشه ماسک به صورت می زنم! ولی هیچوقت نقاب به صورت نزده ام....

و اگر چه حقوقم ماه به ماه دیر می شود ولی ماه بهمن را دوست دارم...!

من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم

اگر چه ۵ بچه قد و نیم قد دارم ولی سودابه بچه یتیم همسایه را از یاد نبرده ام...و اگر چه تا به حال

امام رضا (ع) را زیارت نکرده ام...! ولی همیشه به رضای خدا راضی بوده ام....

من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم

اگر چه پدرم به خاطر تنگدستی من را به مدرسه نفرستاد ولی نهج البلاغه را

 حرف به حرف می فهمم...! و اگر چه صورتم را هر روز با سیلی سرخ می کنم...!

ولی تا امروز به صورت بچه هایم سیلی نزده ام!

من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم

اگر چه با آمپول و دارو سرطان معده ام را از یاد می برم

ولی به بی دردی عادت نکرده ام...!  و اگر چه ۳ سال در خط مقدم جبهه بودم ولی ۲۶ سال است

که در هیچ خطی نیستم!  جز خط روح خدا...

من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم

و خدا را شکر می کنم که کوه را آفرید... تا یاد بگیرم اگر چه همیشه عالم

به جسمش  تیشه می خورد و زخمی می شود ولی همیشه روزگار قامتش استوار می ماند....


 

نوشته شده توسط سید مصطفی بیضائی در شنبه نهم مرداد 1389 ساعت 2:59 موضوع مطالبي از وب دوستان | لینک ثابت